در جستجوی راه خود شناسی
اصطلاح از خود بیگانگی از همين رو پرمعناست و انگار هر کسی چیزی از آن میفهمد و حتی میگویند جهانی از خود بیگانه و ندیده ایم کسی این معانی را انکار کند ، گویا همه در باطن به آن اعتراف دارند ،هم معلوم میشود که چرا توصيه هاي اكيد شده كه خود را بشناسيم .
همه معلمين بشرخصوصاً انبيا بطور مستقيم يا غير مستقيم اين را گفته اند و سفارشهای علی(ع) خیلی چشمگیراست ، سخن معروف سقراط هم اين بود كه " خودت را بشناس".
ترجمان خودت را بشناس از نظر كلي اينست كه خود را از نو ببين و به وابستگيها و آموخته هاي قبلي اكتفا مكن ، خود را در ارتباط با كل نظام خلقت و آفريدگار بشناس .خود را بنده خالق حساب کن نه بنده مخلوق.
ازآنجاكه عادت کرده ایم خود را با چیزهای بیرون از خود بشناسيم اينك درارتباط با هر چيز خود را از یاد ميبریم ، حتی در نگاه به زمین و آسمان و شگفتی های آن خود را فراموش یا گم میکنیم.
مثلاً در گذشته بسیار پیش میآمد که محو تماشای آسمان شب میشدم ، ستارگان یا خورشیدهای دور دست خیلی نظرم را میگرفت ، تعداد کهکشانها مطابق نظریات علمی و تعداد زیاد ستارگان آنها حیران کننده بود وهست در اینحال در قبال این عظمتها احساس حقارت دست میداد تا یکوقت توجه کردم که این کسی که این عظمت ها را احساس میکند مورد غفلت است!
آخر ناظر این عظمتها هم جزوهمین نظام است و خود" نقطه عطف هستی" است و ظاهراً درست نیست که احساس حقارت کند ، اگر ناظر نبود هیچ عظمتی معنی نداشت ، به آن میماند که آینه یاعدسی یک تلسکوپ در قبال آنچه کشف میکند تحقیر شود ، در صورتیکه خاصیت خودش اینها را کشف میکند ، یا اگر کسی خانه بسیار بزرگی دارد در قبال خانه اش احساس حقارت کند در صورتیکه خوب است احساس بزرگی کند.
در حالت
گمشد گی خودرا تافته جدا بافته ازعالم خلقت حساب میکنیم و در قبال عظمت
عالم هم احساس حقارت میکنیم (بیک معنا درست است) و ما که خود را با نگاه به
چیزهای دیگردر یک محیط کوچک و
عده ای از همنوعان شناخته ایم جا دارد که چنین احساسی داشته باشیم حال چه ميتوان كرد؟
از مطالب فوق کم و بیش نتیجه میگیریم که یک راه خود شناسی حقیقی اینست که هنگام نگاه به هرچیز از آفرینش خودمان غافل نباشیم.
مثال : در حال حاضر فیلمهای مستندی از زندگی حیوانات در جنگل و بیابان و دریا ساخته میشود که در جای خود بسیار آموزنده است ولی هدف تهیه کنندگان بیشتر سرگرم کردن و یا جذب بیننده است طوریکه با دیدن آنها کمتر کسی متوجه شگفتی زندگی خودش میشود.
ما میتوانیم این کاستی را در ذهن خود جبران کنیم و متوجه باشيم كه زندگی ما انسانها از زندگی حیوانات شگفت تر است ، وبی جهت برایمان عادی و بی اهمیت شده است؟ عادت کرده ایم به بیرون نگاه کنیم و از خود غافل باشیم وحتي ممکنست با مشاهده زندگی حیوانات بخواهیم خود را از قیاس با آنها بشناسیم! واین نادرست است.
در مطالب گذشته قدری روشن شد که شناخت خود باعتبار همنوعان ما را به اشتباه می اندازد و تصورش را بکنیم که شناخت خود از قیاس به حیوانات چه صورتی پیدا میکند، زیست شناسان حتی خواسته اند این موجود حی و حاضر را از روی فسیل های میلیون ها سال قبل يا به وسیله بوزينه شناسائی کنند ، در صورتیکه ازاین راه کسی شناخته نمیشود گرچه تحقيقات علمي فواید زيادي میتواند داشته باشد.
چون به شگفتی زندگی حیوانات اشاره شد بد نیست نظر مولوی را هم بدانیم در مثنوی آمده است که مارگیری اژدهائی را که فسرده و در خواب بود در کوهستان پربرف یافت ، آنرا به شهر بغداد آورد تا مردم را از دیدن آن به حیرت اندازد . او گمان داشت که اژدها مرده است و خلق بسیاری برای تماشای آن فراهم آمدند ، خورشید کم کم به اژدها تابید و از حالت فسردگی وخواب بیرون آمد و به همه حمله کرد ، از جمله مارگیررا بلعید و مردم بواسطه ازدحام درحین فرار تلفات زیادی دادند ، مولوی ازین قصه نتایج زیادی میگیرد ازجمله ناداني انسان را گوشزد ميكند وتوجه ميدهد كه عظمت خود انسان به منزله كوه است در مقابل مار:
مارگیراز بهر حیرانی خلق مار گیرد اینست نادانی خلق
آدمی کوهست چون مفتون شود کوه اندر مار حیران چون شود
صد هزاران مار و که حیران اوست او چرا حیران شده است و مار دوست
در نظراو مار از وجود آدمي حيران است نه به عکس .البته مار و هر حیوان دیگر دیدنی است ولی کسی نباید از یاد ببرد که خودش ازموجودات ديگر دیدنی تر وعجیب تراست وچون موجودات عجيب را تماشا ميكند اقلاً كمي"به خود" باشد. خداوند در مورد آفرينش انسان به خود تبريك گفت و نزديكترين نمونه انسان همين كسي است كه به او علم حضوري داريم ، پس نبايد دچار خود فراموشی شويم (گرچه ميشويم) در قرآن کریم خود فراموشی نهی شده است (ولا تکونوا کالذ ین نسوالله فانساهم انفسهم)
در اينجا
مقصود از" خود" خود راستين و الهي است وگرنه خود كاذب هنگام ديدن چيزها و
آيات بايستي كنار برود (خود را مبين كه رستي) ، هنگاميكه يك پروانه يا
رفتار يك پرنده يا يك گل را به صورت آيه
مي بينيم و شگفت زده ميشويم ، نشان اينست كه خود كاذب كم وبيش كنار رفته و به " خود حقيقي" آمده ايم.
نتیجه بحث اینکه با دیدن هر چیز جالب انسان میتواند متوجه "من هستم" شود ."من وجود دارم" که دیگران را چنین و چنان میبینم ، " من هستم " که آسمان را اینگونه میبینم (فیزیکدانان هم اینرا تائید میکنند) "من وجود دارم " که حیوانات وگیاهان بسیاری به نظرم میرسد . اگر قلب واعضای بدن من کار نمیکرد اینها نبود در اینحال شاید متوجه شود که خودش وهمه چیز آیه و تجلي حق است ، هم اگر انسان معجزه اي را در بيرون ببيند ممكنست متوجه باشد كه آفرینش خودش يك معجزه است كه معجزه اي را ميبيند!
آیا میتوانیم با دل آگاهی یا درحالت "به خودبودن" به هر چیز نگاه کنیم (بویژه به جامعه ) و درعالم وجود غافل ومعزول يا در خواب نباشيم.؟؟!!
منبع: http://f-shahidi.blogfa.com/
«سارتر» برای انسان تعریفی میکند که غیر از همه پدیدههای مادی است: او میگوید «انسان، اول وجودش ساخته میشود و بعد ماهیتش را خودش میسازد؛ در صورتیکه همه پدیدههای دیگر مادی اول ماهیتشان در ذهن خدا یا طبیعت ساخته میشود و بعد وجود پیدا میکنند.» خوب چرا سارتری که خداپرست نیست و به متافیزیک عقیده ندارد، انسان را در خلقت از همه مخلوقات دیگر جدا میکند ؟ برای اینکه اگر انسان اعتقاد خود را به برتری ذاتی و آفرینش از دست بدهد، اعتقاد خودش را به انسانیت از دست میدهد؛ زیرا اعتقاد به انسانیت، اعتقاد به این است که انسانیت اساساً یک وجود استثنائی در طبیعت است و برای همین هم هست که مسئولیت استثنائی دارد و از ارزشهای متعالی که طبیعت فاقد آن است برخوردار میباشد و برای همین هم هست که انسان نیازهائی را احساس میکند که طبیعت از برآوردنش عاجز است؛ چه، ما میبینیم که او برای کمبود طبیعت و پاسخ گفتن به نیازهای ماوراء طبیعیاش دست به هنر میزند، دست به خلق شعر میزند، به ادبیات و عرفان و مذهب میپردازد…