انسان شناسي تجربي يا علمي
یكی
از انواع انسان شناسی بر اساس روشهای موجود در آن انسان شناسی تجربی یا
علمی است؛ انسان شناسی تجربی نوعی از انسان شناسی است كه با روش تجربی به
بررسی انسان میپردازد، یعنی از همان روش موجود در علوم طبیعی كه روش
آزمایش و تجربه است، برای شناخت انسان هم استفاده میشود، چرا كه در این
نوع انسان شناسی، انسان بعنوان یك موجود طبیعی، همانند بقیه موجودات طبیعی
تلقی میشود كه تكامل یافتهتر از بقیه حیوانات است. مثلا در علم طب كه به
بررسی جسم انسان می پردازد، از طریق آزمایشهای مختلف روی خود انسان یا
حیوانات آزمایشگاهی مثل موش به شناخت و درمان بیماریهای جسمانی انسان
پرداخته میشود. انسان شناسی تجربی یا علمی شامل همه رشتههای علوم انسانی
می شود و نباید این نوع انسان شناسی را با انسان شناسی به مفهوم
Anthropology خلط کرد[1]،
چرا که آنتروپولوژی هم یکی از شاخههای علوم انسانی است که تحت انسان
شناسی تجربی قرار میگیرند. در آنتروپولوژی به مسائلی ازقبیل منشاء پیدایش
انسان، توزیع جمعیت و پراکندگی آن، رده بندی انسانها، پیوندنژادها،
خصیصههای فیزیکی و محیطی و روابط اجتماعی و موضوع فرهنگ، با روش تجربی
پرداخته میشود. واژه علوم انسانی نیز در فارسی، گاه معادل واژه Humanitis
(دانش های انسانی) است، که امروزه در مورد دانشهایی به کار میرود که به
زندگی، رفتار و تجربه انسانی میپردازند، و گاهی هم معادل واژه Social
sciences (علوم اجتماعی تجربی ) است، که به معنای مجموعه علوم تجربی
انسانی در برابر علوم تجربی طبیعی به کار میرود، و شامل جامعه شناسی، روان
شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد و حتی علوم تربیتی، مدیریت و شاخههایی از علوم
حقوق میشود.[2]
در نتیجه نهضت اومانیسم در غرب كه با این تفكر همراه بود، كه انسان محور و
مدار همه چیز است و باید توانمندی و كامیابی و عظمت انسان، كانون همه
توجهات باشد، علوم تجربی نیز در جهت افزایش سلطه و بهرهمندی بشر بر طبیعت
توسعه یافت و عالمان تجربی به جای شناخت حقیقت هستی و انسان، بر گسترش تسلط
انسان بر تغییر طبیعت و محیط و انسان متمركز شدند، و در نتیجه روش تجربی و
استقرائی برای شناخت ابعاد گوناگون وجود انسانی مورد استفاده قرار گرفت و
انسان بعنوان موجودی از موجودات طبیعت كه قابل شناخت تجربی است، مورد توجه
قرار گرفت.[3]
از قرن نوزدهم علوم تجربی به گونهای شكوفایی یافت كه باعث ایجاد غرور
علمی در میان دانشمندان تجربی شد و گمان كردند كه در سایه علم تجربی
میتوانند تمام معماهای هستی را حل كنند. تا آنجا كه راسل مدعی شد؛ اگر از
چیزی نتوان آگاهی تجربی داشت، نمیتوان از آن هیچ گونه آگاهیی داشت.[4]
نقد انسان شناسی تجربی
همه روشهای انسان شناسی بشری و مخصوصا نوع تجربی آن، گرفتار بحران هستند.
منظور از بحران در یک رشته علمی این است، که رشته مورد نظر از ارائه راه
حل برای معضلاتی که به منظور حل آنها پایه گذاری شده است، ناتوان باشد، و
نوعی سرگردانی و تحیر در پاسخ به سئوالهای محوری آن رشته ایجادشود، و این
وضعیتی است که انسان شناسی معاصر گرفتار آن میباشد.
واقعیت این است كه علم تجربی قادر نیست همه چیز را حساب كرده، اندازه
بگیرد. نمیتواند اعتماد، ایمان، زیبایی، خوشحالی و... را تعریف كند. علم
تجربی نمیتواند زندگی را بشناسد و تعریف كاملی از آن به ما ارائه دهد و
لذا هدف زندگی را هم نمیتواند بشناسد و به همین دلیل علم تجربی به تنهایی
نمیتواند در خودشناسی هم به ما كمك كند. «استانلی كانگون» استاد دانشگاه
برتن می گوید: « برای نشان دادن ناتوانی علم، ازشاگردانم خواستم كه فرمول
شیمیایی یك اندیشه رابنویسند، یا طول آنرا به سانتیمتر و وزن آنرا به گِرَم
و رنگ آنرا به طول موج و فشار و سرعت و میدان تاثیرش را نشان دهند. با هیچ
تغییر فیزیكی و شیمیایی و معادله و فرمول این كار انجام نشد.» [5]
و یا «شارل» دانشمند فرانسوی می گوید: «بر هركس لازم است در عین احترام به
علم معتقد باشد كه علوم هرقدر صحیح باشند دارای نقص فاحشی می باشند.»[6]
اشكال انسان شناسی علمی این است كه می خواهد با متد تجربه به شناخت انسان
برسد، در حالی كه انسان غیر از رفتارهای ظاهری، دارای اراده، نیت، تصمیم و
رفتارهای معناداری است، كه هرگز به مشاهده در نمیآیند. بطور خلاصه در پاسخ
به سئوال از شایستگی پژوهش علمی به عنوان یك منبع شناخت كلی درباره انسان –
پژوهشی كه در جای جای جهان امروز مورد تقلید است - باید گفت؛ این نحوه
شناخت، اگر منبع تلقی شود، اعتباری ندارد، چگونه ممكن است، معرفتی كه نظم
كلی و جهان شمول به معنای مابعدالطبیعی، و امكان شناخت ذاتی را انكار می
كند، منبع شناخت ذاتی وكلی قرار گیرد.[7]
نقص دیگر انسان شناسی تجربی این است، كه هیج سخنی در باب آینده انسان،
یعنی جهان پس از مرگ او نمیگوید. اگر انسان با مرگ خود نابود نشود،
تئوریهای تجربی از ارائه هر گونه توضیح و تبیین درباره ویژگیهای جهان
آخرت و رابطه آن با زندگی این دنیا ناتوان است. علاوه بر اینكه در مورد نقش
عوامل مافوق مادی در سرنوشت انسان نیز سخنی برای گفتن ندارد.
مشكل اساسی دیگر كه مربوط به همه گرایشها و شاخههای انسان شناسی امروزی
است، این است كه هر شاخهای به ساحت خاصی از ابعاد انسانی توجه میكند و از
دیگر ساحتها غافل میماند. هر شاخه با روش خاص خود، به گونهای به بررسی
انسان میپردازد، كه زحمات شاخههای دیگر را هیچ میپندارد و تصورش چنان
است، كه تمام و كمال به شناخت انسان نائل شده است و لذا به زحمات شاخههای
دیگر هیچ توجهی نمیكند. مثلا كسانی كه با روش تجربی به مطالعه انسان
میپردازند، به گونهای كه گویا عرفا و فلاسفه هیچ نقشی درشناخت انسان
نداشتهاند. [8]
با توجه به این مطالب و كاستیهایی كه در علم تجربی وجود دارد گرچه در
شناخت ابعاد جسمانی انسان میتواند ما را یاری كند ولی هرگز به تنهایی
نمیتواند به طور كامل انسان را به ما بشناساند چون راهی به شناخت ابعاد
غیر جسمانی و غیرمادی آن ندارد. لذا بوسیله علم تجربی نمیتوان هیچ قانونی
در مورد روح كه یك امر مجرد و غیرمادی است، بدست آورد.
[1].
برای آشنایی بیشتر با واژه آنتروپولوژی، ر.ك: فربد، محمد صادق، مبانی
انسانشناسی، تهران، نشر منصوری، 1372، ص1-3؛ همچنین، حلبی، علی اصغر،
انسان در اسلام و مكاتب غربی، تهران، نشراساطیر،1371، ص14-15.
[2]. رجبی، محمود، انسان شناسی، قم، موسسه امام خمینی، 1379، ص17؛ خسروپناه، عبدالحسین، گستره شریعت، قم، نشر معارف، 1382، ص225 .
[3] . واعظی، احمد، انسان از دیدگاه اسلام، تهران، دفتر همكاری حوزه و دانشگاه، 1377، ص6-7 .
[4] . بهاری، شهریار، انسان شناسی نظری، تهران، نشر دلیل، 1367، ص34 .
[5] . انسان شناسی نظری، ص34 .
[6] . همان، ص35 .
[7] . نصر، سیدحسین، اسلام و تنگناهای انسان متجدد، تهران، سهروردی، 1381، ص 40 .
[8] . گستره شریعت، ص227 ؛ انسان شناسی، ص28-29 .
منبع: http://www.pajoohe.com
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:54 توسط ک.محمدی
|
«سارتر» برای انسان تعریفی میکند که غیر از همه پدیدههای مادی است: او میگوید «انسان، اول وجودش ساخته میشود و بعد ماهیتش را خودش میسازد؛ در صورتیکه همه پدیدههای دیگر مادی اول ماهیتشان در ذهن خدا یا طبیعت ساخته میشود و بعد وجود پیدا میکنند.» خوب چرا سارتری که خداپرست نیست و به متافیزیک عقیده ندارد، انسان را در خلقت از همه مخلوقات دیگر جدا میکند ؟ برای اینکه اگر انسان اعتقاد خود را به برتری ذاتی و آفرینش از دست بدهد، اعتقاد خودش را به انسانیت از دست میدهد؛ زیرا اعتقاد به انسانیت، اعتقاد به این است که انسانیت اساساً یک وجود استثنائی در طبیعت است و برای همین هم هست که مسئولیت استثنائی دارد و از ارزشهای متعالی که طبیعت فاقد آن است برخوردار میباشد و برای همین هم هست که انسان نیازهائی را احساس میکند که طبیعت از برآوردنش عاجز است؛ چه، ما میبینیم که او برای کمبود طبیعت و پاسخ گفتن به نیازهای ماوراء طبیعیاش دست به هنر میزند، دست به خلق شعر میزند، به ادبیات و عرفان و مذهب میپردازد…